تبليغاتX
ته تغاری
ته تغاری
به دلم یاد بده فراموشت کند اینبار
نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم اسفند 1388 توسط زهرا
                                             به نام خالق یکتا

در جهان تا ميتواني ساده و يك رنگ باش قالي از صد رنگ بودن زير پا افتاده است

یه توضیح کوتاه و مختصر برای شما دوستای خوبم...من هر اپی می کنم میره زیر این پست...یعنی این به نام خدا همیشه اول صفحه است

نگارش در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط زهرا
 

 چند شب پیش با صابر حوصله مون سر رفته بود . یهووووو یه فکری به ذهنم رسید  یه ذره سر کاری !

من : مامان به مامان توران (مادر بزرگم ! )گفتی ۲ شب پیش کی خونمون بود ؟

مامانم : وا کی خونمون بود ؟! چی میگی ؟

من : اهان ! قضیه خواستگار رو نگفتی به مامانی ؟!

صابر هم از خدا خواسته پرید وسط : زهرا ... چرا گفتی ؟! مگه مامان نگفت نگو ...

مامانم : شما دو تا دیوونه شدید ؟ چرا دری وری می گید ؟

صابر :اهان ببخشید ! قرار نبود کسی بفهمه ... 

بعد یه جوری که مامان بزرگم بیشتر کنجکاو بشه گفت : اومدن رفتن دیگه ... حالا بی خیال

مامانم که فهمیده بود طبق معمول داریم خالی بندی می کنیم اخم کرد و اشاره کرد که تمومش کنیم ولی بابام هم اومد تو بازی

بابام گفت : ولی پسر خوبی بود  ...

به دفعه ای مامان بزرگم برگشت سمت مامان و بابام و گفت : حالا دیگه خواستگار میاد و به من نمی گید ؟یعنی چی؟

مامانم : نه مادر من ! اینا دارن الکی می گن ... نگا کن زهرا داره می خنده !

تا مادر بزرگم برگشت منم سرم رو انداختم پایین و انگار نه انگار

مامان بزرگم : باشه . حالا دیگه از من مخفی کنید ! بیا زهرا ... بگو ببینم چه جوری بودن ؟

من : خوب بودن ... یه خواهر داشت که ازدواج کرده بود با یه برادر کوچیک تر

صابر مونده بود . یواش گفت : ماشالله به این خلاقیت ... هرکی ندونه فک می کنه واقعا اینجوری بوده !

یهوووووووووووو زدم زیر خنده !

مامان بزرگم زل زد بهم گفت : خجالت بکش ! دختر همسن تو که از این حرف ها میزنه؟ زشته به خدا دختر ...بعد به مامانم اشاره کرد و گفت : اینم هیچی بهت نمیگه ...

صابر : وااااا .... خوب هست دیگه

مامانی : تو ساکت باش که میدونم با تو چی کار کنم 

خلاصه خنده بازاری بود ... تازه بازم شک داشت !

یه چند باری هم که دستم کبود شده بود (از بس که لنگ و لگد میندازیم تو مدرسه)دید بعد گفت : زهرا چرا دستت اینجوری شده مادر ؟

من :هیچی ... اخه نمیشه بگم !

  : بگو مادر ! به کسی نمی گم !

من : مامانی بابام تازگی ها منو میزنه !

اقا یه دفعه پاشد رفت سراغ بابام ... بابام هم داشت می خندید !

داد زد : دست رو بچه ی من بلند می کنی حالا ؟

بابام :بابا این چرت میگه ! من اصلا جرات دارم مگه اینو بزنم ؟

صابر : این کتک نزنه کتک نمی خوره ! خیالت راحت دست پرورده ی خودمه

دوباره اومد بالا سر من : خجالت بکش دختر ...

خلاصه داستان ها داریم با این مادر بزرگ

 

یکباره

روی زمین غلتیدند

دانه های کوچک باران

تسبیح یکی از فرشته ها

پاره شده بود !

 

۱. نمیدونم چرا هوس کردم خاطره بنویسم !

 

۲. نمی خوام از دستت بدم ...

 

۳.یه ذره عذاب وجدان با یه ذره پشیمونی ! و البته بیشتر از یه ذره ترس از خدا .... به نظرم می ارزید برای خالی شدن دلم ! ناجور این حسه داره بهم فرمون میده !

 

۴.دو روز پیش یکی دیگه گفت : عوض شدی ! بداخلاق شدی !

من :خوبی ؟! چی میگی ؟

 

یا حق

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط زهرا
 

نمیدونم ۳ سال پیش یا ۴ سال پیش بود که به طور کاملا اتفاقی اومدم تو وبت ! اون لحظه اول یه درصد هم فکر نمی کردم اینجوری بشه !

با یگانه کلی در مورد وب و خودت حرف می زدیم ! یادمه اون روزی که تو مترو بهش گفتم الوچه کیه چشاش ۴ تا شد ! کلی خندیدم بهش .... باور نمی کرد اصلا !

وای که چقدر عاشق اون نوشته های خنده دار و طولانیت بودم ... پر از شکلک و نوشته های رنگی ! یادش به خیر ! خودمم دست کمی از تو نداشتم ...

نمی خوام حالا حسرت بخورم .

منی که تو رو فقط یه بار دیدم . اون یه بار هم اون قدر هیجان داشتم و تو شوک بودم که هیچیش یادم نیست ! فقط اون موقعی که اشک تو چشات جمع شده بود و صدات می لرزید جلوی چشامه ...  

واقعا متاسفم برای خودم که روز تولدت رو یادم رفته بود ! واقعا متاسفم ...

ولی حالا از ته قلبم میگم بهت که : تولدت مبارک عزیزم ....

امیدوارم همیشه سلامت و خوش باشی

 

چه فرقی می کند

من عاشق تو باشم

یا

تو عاشق من ؟!

چه فرقی می کند رنگین کمان از کجا شروع می شود ؟!

 

 

۱. بازم میگم تولدت مبارک حمیده ی همیشه مهربون من ! و بازم شرمنده ...

 

۲.دلم تنگ شده واست ... زودتر بیا !

 

۳.اصلا خوشم نیومد ! که چی حالا ؟ منظور؟

 

۴.کاشکی چشمم به دیدن خیلی چیزا عادت داشت . اگه اینجوری بود دیگه لازم نبود واسه ندیدنشون سرم رو پایین بندازم ...

 

یا حق

نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط زهرا
 

اولش مات و مبهوت اون برق چشمهاش و شیطنتش می شی ! بعدش که می فهمه داری نگاش میکنی و بهش توجه داری هی میاد جلوی روت و الکی می خنده ! شاید منتظره باهاش بازی کنی ولی تو حوصله بازی نداری فقط میخوای زل بزنی به چشاش و حال کنی ... فقط احساس می کنی بودنش خیلی شادت می کنه ! بعد که می فهمه از بازی خبری نیست میره سراغ یکی دیگه ولی تو هنوز هم نگاش می کنی و به کاراش می خندی ...کلی به دستای کوچولوش که از توپولی چند تا چروک افتاده می خندی . از این و اون می پرسی چند سالشه ؟

بعد که خسته میشه و به یه بهونه ای گریش می گیره دلت ریش میشه ! یه جوری که حاضری هر کاری بکنی ولی گریه اش رو نبینی ! دستت رو دراز می کنی که بیاد پیشت ... میاد ولی بازم گریه می کنه ! اونقدر اون دونه اشک ها واست ارزش داره که از اعصاب داغون که نمی تونی ساکتش کنی خودت هم به گریه میوفتی !

این حالت هزار بار واسه من اتفاق افتاده ! اون قدر تحمل گریه نداشتم که خودم هم پا به پاش گریه کردم ...

 

نگران این نیستم

که بعد از این

منظره دیگری

پنجره چشم هایت را

پر خواهد کرد ...

نگران منظره ای هستم

که از پاییز زودرس

بی خبر است !

 

 

۱. اخه پدر من کی واسه من معرفت به خرج داده که من بشم یه بامرام ؟! اگه می ذاشتی بی خیال بزرگ شم اینقدر بدبختی نداشتم ! بس کن خواهش می کنم ...

 

۲. اگه یه درصد فقط یه درصد حال و حوصله داشتم باور کن یه جوری بهت می فهموندم که دیگه تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنی . البته بماند که از خدای بالای سرم هم می ترسم وگرنه حالش رو هم یه جوری پیدا می کردم ...

 

۳.کاشکی صابر رو هر روز می دیدم ...

 

۴. این وسط تو دیگه از جون من چی می خوای ؟!

 

۵. من فرشته ی خودم رو می خوام !

 

۶.تو اسمش رو هر چی می خوای بذار ولی من بهش میگم ستاره ! یه ستاره کنار یه ماه کامل که خیلی وقته ندیدمش ...

 

یا حق

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط زهرا

 

تو عکس ماهی

که یک شب

از آسمان

در حوض دلم افتادی

هر بار دستم را دراز می کنم

تا مطمئن شوم هستی

آب موج بر می دارد

و تو تمام می شوی !

دور می شوم

دوباره ماهی در آب

و من در حسرت

چیدنت !

 

 

این روزا دلم خیلی می گیره . همش یاد این نوشته می افتم(مشخصه که مربوط به خودم نیس) :

 

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آن قدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است !

 

۱. خیلی زیبا و جالبه . میدونی ما هر دو تامون به تمام معنا اسکول بودیم ! نه بذار درستش کنم ... اسکول شدیم ! اره اینجوری بهتره ... تبریک می گم !

 

۲.این دفعه از ته قلبم میگم : واسه خودم متاسفم !

 

۳.خدایا دلم داره می ترکه ... به کی بگم ؟!

 

یا حق

درباره وبلاگ

راستش رو بخوای اسمم زهراست . حالا بماند بقیه چی میگن ! پیش دانشگاهی ام . رشته انسانی . تو یه فرهنگستون درس میخونم و درسم هم بدک نیست !
اینجا هم یه 3 سالی هست که شده دفترچه خاطراتم !
برام مهم نیست کی اینجا میاد و چه حرفی می زنه ... و اصلا هم خوشم نمیاد یکی ابروهاش رو بندازه بالا و با یه لحنی بگه : مثلا پیش دانشگاهی هستی؟!خجالت نمی کشی؟! پس به خودم مربوطه اینجا چی مینوسم :d
فیلم زیاد می بینم و خیلی دوست دارم ! کتاب هم اگه حال داشته باشم زیاد می خونم ! بیشتر شعرهایی هم که بعضی اوقات اینجا می نویسم واسه فریدون مشیریه !
یا حق
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند هاي روزانه

قالب وبلاگ