تبليغاتX
ته تغاری ...
 
   
  جاي دسته گلي كه فردا براي قبرم نثار ميكني امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن به جاي سيل اشك كه فردا به مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم كن به جاي آن متن هاي تسليت گونه كه فردا در روزنامه ها برام مي نويسي امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن من امروز به تو نياز دارم نه فردا  
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  سلام

ببخشید من دیگه تا حدود یک ماه چیزی اپ نمیکنم یعنی ممکنه خیلی خیلی کم اپ کنم

چون میخوام برم مسافرت ولی بعد از یه ماه بازم میام پیشتون

پس بچه ها فعلا خداحافظ

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

خدایا شکرت............ 

*از اینکه می توانم راه بروم ، انسانهایی وجود دارند که هرگز نتوانسته اند اولین گام را بردارند.*

 

*از اینکه می توانم زیباییهای اطرافم را ببینم ، انسانهایی وجود دارند که همیشه دنیا برایشان تاریک است.*مثل خاله من ولی من خالم رو خیلی دوست دارم

 

*از اینکه می توانم به نوای دل انگیز موسیقی گوش دهم ، انسانهایی هستند که تمام زندگیشان در سکوت می گذرد.*

 

*از اینکه قلبی رئوف دارم ، انسانهایی هستند که به خاطر قلب همچون سنگ توانایی متأثر شدن ندارند.*

 

*از اینکه می توانم آزادانه حرکت کنم و عقاید و باورهایم را بیان کنم ، انسانهایی هستند که همواره با ترس زندگی می کنند.*

 

*از اینکه می توانم کار کنم ، انسانهایی هستند که حتی برای اساسی ترین احتیاجات خود به دیگران وابسته اند.*

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته هاست

و به کارهای آنها نگاه می کند،

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند،

و آنها را داخل جعبه می گذارند

مرد از فرشته ای  پرسید، شما چکار می کنید؟!

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،

گفت: این جا بخش دریافت است

وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. 

مرد کمی جلوتر رفت،

باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند

و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟!

یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است،

ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

 

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است.

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند،

ولی فقط عده بسیارکمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟!

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده

فقط کافیست بگویند:

 

*خدایا شکر*

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد، در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد، دل به او بستم. نگاهم کرد، اما بعدها فهميدم که فقط نگاهم ميکرد!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
   

دختر کوچولوئی به اتاق کار پدرش رفت و با پیدا کردن چند برگ کاغذ رنگی مشغول قیچی کردن آنها شد.پدر سر رسید و ... او را تنبیه کرد.

چند روز بعد دختر در حالی که جعبه ای در دست داشت پیش پدر آمد و آن را تقدیم پدرش کرد و گفت:((پدر جان این هدیه ی من است برای تشکر از زحمات شما!))پدر جعبه را باز کرد.داخل جعبه خالی بود.خشم پدر دوباره زبانه کشید و دختر را سرزنش کرد که چرا او را دست انداخته است؟پدر عصبانی جعبه را به گوشه ای پرت کرد.

دخترک در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:((پدر جان!این جعبه که خالی نیست.من جعبه را پر از بوسه کرده بودم و آن را به شما هدیه دادم.

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 
خدايا ! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است ،تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگر کجاست ؟!!!
 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  Image hosting by TinyPic

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  اينا واقعا فكراشونو كردن             
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

پیرزنی در خواب به خدا گفت : خدایا من خیلی تنها هستم ،آیا مهمان خانه من می شوی ؟

ندایی به او گفت که فردا خدا به خانه ات خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد ، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت ، سپس نشست و منتظر ماند ، چند دقیقه بعد در خانه به صدا درآمد ، پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد ، پشت در پیرمرد فقیری بود ، پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد ، پیرزن با عصبانیت سر پیرمرد داد زد و در را بست .

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد ، پیرزن دوباره در را باز کرد .

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد ، این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی او دوید و در را باز کرد ،ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود ، زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد ، پیرزن که خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و سر به زمین گذاشت و خوابید .

در خواب به خدا گفت : خدایا مگر تو نگفتی که امروز به خانه ام می آیی؟

جواب آمد که : خدا 3 بار به خانه ات آمد و تو هر 3 بار در را به روی او بستی !

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 
دکتر علی شریعتی : خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم . برای اینکه هر کس آنچنان میمیرد که زندگی میکند. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت. خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد.قدرتم بخش تا نانم راوحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنهایی باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند نه از آنهایی که پول دین را میگیرند و برای دنیا کار میکنند
 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  جنگل غمگين
درختها افتاده
پرنده ها خاموش
 آبها بي حرکت
در اين ميانه تنها ابر است که مي گريد....

"ديگه حتي يه لحظه هم نمي تونم اين زندگي رو تحمل کنم..
اگه دلسوزي ابر نبود تا حالا مرده بودم... 
ابر مهربون پا به پاي من اشک مي ريزه...!!"

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

 

BY_Zebra_1
 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  در دوستي با دوست خود اندازه نگه دار ،به خاطر اينكه شايد روزي با تو دشمني كند.
امام علي(ع)

در بين دوستانت كسي كه سه بار از تو خشمگين شد ولي سخني ناپسند به تو نگفت او را براي خود نگه دار
امام صادق (ع)

ســــــر نــــــــوشـــــــت را نتوان از سر نوشت...!

 براي شکستن دل يه لحظه وقت کافيه... اما براي اينکه از دلش در بياري شايد هيچ وقت فرصت پيدا نکني...

مي شه بعضي ها رو مثل اشک از چشمات بندازي.... اما نمي توني جلوي اشکي رو بگيري که با رفتن بعضي ها از چشمات جاري مي شه.....

حضرت علي (ع)
هرکس زندگيش براي مردم سودمند نباشد او را از مردگان بشمار

 

 

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

دخترك گل فروش سالها بود كه در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ

 

 پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،

 

 در قلك كوچكش جمع مي كرد.

 

آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود

 

 كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد.

 

وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديد

 

 كه در كنار آن هديه اي قرار داشت.

 

 دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد.

 

 يك جفت كفش قرمز بود!!!!!

 

 چشمان دخترك لبريز از شادي شد.

 

 ولي افسوس . . . . . .

  او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

خبرنگارخارجي مياد تهران ميره مسجد ميبينه همه صف ايستادن واسه غذا ، ميگه مگه اينجا نماز نميخونن؟ميگن نماز ميخواي برو دانشگاه تهران،ميگه پس دانشجوها كجان؟ميگن اگه منظورت روشنفكرا و دانشمنداس بروزندان اوين. ميگه مگه دزدا رو نميبرن زندان؟ميگن زكي،پس مملكت رو كه اداره كنه؟

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

جاي دسته گلي که فردا بر قبرم نثار ميکني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم ميريزي امروز با تبسمي مختصر شادم کن به جاي آن متن هاي تسليت گويي که فردا در روزنامه برايم مينويسي امروز با پيام کوچکي خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا .

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

خواب ديدم . خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم . بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگيم برق زد .
در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم . يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا . وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پا هاي روي شن نگاه کردم .
متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگيم فقط يک جاي پا روي شن بوده است .همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگيم بوده است .اين واقعاْ برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم : " خدايا تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخت ترين دوران زندگيم فقط يک جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي؟ "

خدا پاسخ داد : " بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت . " اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم .

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  انسان چيست ؟ شنبه : به دنيا مي آيد . يکشنبه : راه مي رود . دوشنبه : عاشق مي شود . سه شنبه : شکست مي خورد . چهارشنبه : ازدواج مي کند . پنج شنبه : به بستر بيماري مي افتد. جمعه : مي ميرد

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..
از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید
از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید
از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید
از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..
از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید
از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)