روزی روزگاری در یکی از شهرها شاهی زندگی میکرد که مریضی سختی داشت تمام طبیبان از سرار دنیا برای معالجه این شاه می امدند و همه ان ها درمان قطعی نمیدادند روزی یکی از این طبیب ها گفت اگر میخواهی سلامت شوی باید لباس یک فرد خوشبخت رو برتن کنی از ان به بعد تمام شهر به دنبال لباس یک فرد خوشبخت بودند ولی متاسفانه هیچ ادم خوشبختی در اون شهر زندگی نمی کرد
شاه از این بابت خیلی ناراحت بود تا اینکه در یکی از روزها فرزند او از کنار یک خانه رد میشد که ناگهان از کلبه ای صدایی شنبد
مردی با خدای خود رازونیاز میکرد و میگفت خدایا شکرت من خوشبخت ترین ادم دنیا هستم فرزند شاه این سخن رو شنید ورفت که این خبر خوش رو به شاه بدهد شاه رفت به خانه ان مرد که لباس رو را بگیردولی تا وارد ان خانه شد چیزی دید که باور نمیکرد
اان مرد خوشبخت حتی یک لباس هم نداشت 
|