تبليغاتX
ته تغاری ...
روزی روزگاری۲ کوهنورد قصد سفر کردند این دو دوست در طول سفر همراه همدیگر بودند

ولی متاسفانه در طول سفر یکی از ان ها به دلیل سرما مرد و دوست خود را تنها گذاشت

ان فرد دیگر توان ماندن نداشت و قصد کرد که بازگردد وقی برمی گشت بهمن امد و و او از روی کوه افتاد و از خدا کمک خواست

 چند بار فریاد زد خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

و بعد صدایی رو شنید که میگفت دستانت را رها کن ان مرد خیلی تعجب کرد اخه اگر دستهایش رو و رها میکرد میوفتاد پایین و می مرد به خاطر همن هم قبول نکرد و دستان خود را رها نکرد

صبح روز بعد گروه امداد به ان منطقه رفتند و چیز عجیبی دیدندفاصله ان مرد تا زمین یک متر بود .......

دقیقا یک متر

سلام دوستای گلم خوبید ببخشید یه دو هفته ای بود اپ نکرده بودم اخه اصلا وقت نداشتم مرسی از نظرهاتون

دوستتون دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 14:29 توسط لیلا(زهرا) |

سلام بچه ها خوبیدامروز براتون یه مطلب باحال اوردممیخواستم ازتون کمک بگیرم من میخوام اسم وبلاگم رو عوض کنم ولی نمیدونم چی بذارم اگه میشه کمکم کنید برام نطر بدید مرسی

خريد يک ساعت کاری

وقتي كوچك بود روزي پدرش خسته و عصباني از سر كار به خانه آمد . او دم در به انتظار پدر نشسته بود .
گفت : بابا , يك سئوال بپرسم ؟
پدرش گفت : بپرس پسرم . چه سئوالي ؟
پرسيد : شما براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش پاسخ داد : چرا چنين سئوالي ميكني ؟
- فقط ميخواهم بدانم . بگوييد براي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟
پدرش گفت : اگر بايد بداني خوب ميگويم , ساعتي
20 دلار .
پسرك در حاليكه سرش پايين بود آه كشيد , بعد به پدر نگاه كرد و گفت : ميشود لطفاً 10 دلار به من بدهيد ؟
پدر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من پول بگيري , سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي ! من خيلي خسته ام و براي چنين رفتارهاي بچه گانه اي وقت ندارم .
پسرك آرام به اتاقش رفت و در را بست .
پدر نشست و باز هم عصباني تر شد . پيش خودش گفت : چطور به خودش اجازه ميدهد فقط براي گرفتن پول از من چنين چيزي بپرسد ؟ بعد از حدود 1 ساعت آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسركوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده . شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نيازداشته . بخصوص اينكه خيلي كم پيش ميايد پسرك از او درخواست پول كند.
پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد و گفت : با تو بد رفتار كردم . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي , بگير .
پسرك خنديد و فرياد زد :متشكرم بابا . بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير 2 اسكناس 5 دلاري مچاله شده درآورد. پدر وقتي ديد پسر خودش پول داشته , دوباره عصباني شد و گفت : با اينكه خودت پول داشتي چرا دوباره تقاضاي پول كردي ؟
پسرك گفت : براي اينكه پولم كافي نبود ولي الان 20 دلار دارم . بابا , آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا يك ساعت زودتر خانه بياييد و با ما شام بخوريد ؟!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 22:48 توسط لیلا(زهرا) |

ديشب رويايی داشتم:
خواب ديدم بر روی شنها راه می روم٬ همراه با خود خداوند .
و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگيم را ٬ مانند فيلمی می ديدم.
همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم٬ روز به روز از زندگی را ٬ دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد٬ يکی مال من و يکی از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت .....
اتفاقا٬ آن محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود ٬ روزهايی با بزرگترين رنجها ٬ ترسها ٬ دردهاو....
آن گاه از او پرسيدم :
خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ايام زندگيم با من خواهی بود و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم٬ تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت٬ نه حتی برای لحظه ای ٬ و من چنين نکردم.
هنگامی که در آن روزها ٬ يک رد پا بر روی شن ديدی ٬ من بودم که تو را به دوش کشيده بودم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 20:44 توسط لیلا(زهرا) |

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد

بابای

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 13:52 توسط لیلا(زهرا) |

سلام دوستای مهربونم خوبید؟امروز براتون یه مطلب خیلی قشنگ اوردم البته به نظر خودم قشنگ بود امیدوارم شما هم خوشتون بیاد نظر یادتون نره

گفتگو با خدا

در خواب ديدم كه باخدا مصاحبه مي كردم...
خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟» خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» « اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» «اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» « اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

راستی یه نفر هست به نام اقا شاهرخ یه لطف دارند و به من سرمیزنندمرسی میخواستم ازشون تشکر کنم

+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 21:27 توسط لیلا(زهرا) |