به من بگو
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي
مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد
تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار
پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي
برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما
در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با
نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او
روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم
گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش
بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي
توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي
كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش
رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت :
ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره
يادم ميره !
خوب اینم اپ.........بچه ها امروز میخوام از اولین وبلاگ توی پیوندهام و اولین کسی که همیشه بهم سر می زد تشکر کنم اقا محمد
خیلی ممنون که همیشه به وبلاگ من سر می زدید امیدوارم همیشه زیر سایه پدر و مادرت زندگی خوبی داشته باشی
حالا نوبت حدیث ولی قبل از حدیث میخواستم دیگه خداحافظی کنم
خداحافظ تا اپ بعد
راستی ۲۲ بهمن هم مبارک
الصلوة حصن من سطوات الشیطان
نماز قلعه و دژ محکمی است که نمازگزار را از حملات شیطان نگاه می دارد.
یا علی
سلام دوستای خوبم خوبید؟ خوشید ؟
منم خوبم
خیلی زود میرم سراغ اپ ...............
در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد . روي اولين صندلي نشست . از کلاسهاي ظهر متنفر بود اما حداقل اين حسن را داشت که مسير خلوت بود .روي صندلي جلويي پسري نشسته بود که فقط مي توانست نيمرخش را ببيند که داشت از پنجره بيرون را نگاه مي کرد . باز دوباره خیالاتش رو شروع کرد:
چه پسر زیبایی ! حتي از نيمرخ هم معلومه .... اون موهاي مرتب شونه شده .... حتماً ادوکلن خوشبويي زدی ...چقدر اين عينک آفتابي بهش مي آد ... يعني داره به چي فکر مي کنه ؟ آدم که اينقدر سمج به بيرون خيره نمي شه ! لابد داره به برنامه فرداش برای دانشگاه فکر می کنه ! .... آره . حتماً همينطوره . مطمئنم دانشگاه فوق العاده ای میره. ( کمي احساس حسادت ! )..... مي دونم پسر يه پولداره که يه « ب ام و » آلبالويي داره .... با دوستش قرار مي ذاره که با هم برن شام بخورن . کلي با هم مي خندن و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن ..... کافي شاپ .... اسکي .... چقد خوشبخته ! يعني خودش مي دونه ؟ مي دونه که بايد قدر زندگيشو بدونه ؟ ......
دلش براي خودش سوخت . احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهکار است . احساس بدبختي کرد .
کاش پسر زودتر پياده مي شد !
ايستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت ، پسر از جايش بلند شد . مشتاقانه نگاهش کرد . قدبلند و خوش تيپ بود . با گامهاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت . مکثي کرد و چيزي را که در دست داشت باز کرد ... يک ، دو ، سه ، چهار لوله استوانه اي باريک به هم پيوستند و يک عصاي سفيد رنگ را تشکيل دادند .
ديگر هرگز عينک آفتابي را با عينک سياه اشتباه نکرد
راستی ایام محرم رو به همه تسلیت میگم
ما رو هم دعا کنید
یا علی![]()