تبليغاتX
ته تغاری ...
 
   
  چی شد؟چی چی شد؟ زلزله اومد چی شد؟چیزی نشد؟خبری نشد؟زبونم لال کسی نمرد؟

نه...نع...نه...نع...نه...نع...نههههههههههههههههه

خوب خدا رو شکر...خدا رو صد هزار مرتبه شکر... خدا رحم کرد

سلام خدمت تمام بروبکس وبلاگ نویس...خوب هستید؟میون گل ها نشستید؟ببخشید این از عوارض تعطیلی مدرسه هاست...مدرسه که تعطیل میشه کاری نداریم جز اینکه این برنامه کودک ها رو نگاه کنیم دیگه!! ...اصلا بی خیال!!راستی چند روز پیش تهران زلزله اومده بوده... البته کسایی که تو تهران بودند...من که تو عمرم فقط یه بار زلزله دیدم...(حالا مثلا چند سالمه؟)اونم فکر کنم ۲ـ۳ سال پیش بود...نزدیک امتحان های خرداد...جغرافی داشتم... من تو اتاق مامانم اینا داشتم خر میزدم ... درم بسته بود...همچین دیدم ییییییییییییهوووووووووو داره تخت می لرزه(اخه رو تخت درس می خونم)پیش خودم گفتم نگاه کن توروخدا اینقدر که درس دلتا و دره و اتشفشان و زلزه و از این جور چیزها خوندم ها توهم زدم...ولی وقتی که بیشتر دقت کردم دیدم نه بابا واقعا تخت داره می لزره.. دویدم بیرون و بابام رو صدا زدم ... همه رفتیم جای امن ... حالا تو اون هول و ولا داشتم دنبال داداشم می گشتم ... حالا بگو چی شده؟!!داداش بی معرفت ما تا دیده زلزه است ۲ پا که داشته که هیچ ۲ پا دیگه هم قرض کرده و الفرار...حتی نگفته داد بزنم زلزلهههههههههههههههههههههههه که قبل از فوتمون (زبونم لال)بدونیم واسه چی مردیم...ماشاءالله هزار ماشاءالله مثل برق رفت پایین...حالا ما هم طبقه ۶ تا می خواستیم بیریم پایین زلزله همه جا رو اباد کرده بود...خلاصه بعد از اینکه تموم شد...من دویدم تو خونه چادر گل گلیم رو سرم کردم و یه دونه عروسک  و جعبه کمک های اولیه رو برداشتم...حالا اینا همشون دلیل داشت...چادر سرم کردم چون بالاخره باید حجاب داشته باشم...عروسک برداشتم که بعد از زلزله باهاش بازی کنم و حوصله ام سر نره(اخه تو زلزله بم یادمه بچه ها حوصلشون سر رفته بود) ...جعبه رو هم برداشتم که اگه خدایی ناکرده یه چیزیم شد بتونم استفاده کنم...(حال کردید تو ۲ دققیه همه اینا رو پیش بینی کردم)یه دفعه ای بابام گفت کجا میری ؟بذار بزنیم شبکه خبر ببینیم چی شده؟اصلا انگار نه انگار...مامانم که اصلا نترسید...می گفت عمر دست خداست اگه زمان مرگمون برسه(زبونم لال ...)چه تو زلزله و چه تو سیل و یا تو هرچی دیگه می میریم...خلاصههههههههه

با اصرار های مکرر بنده بابا و مامان ما رو بردند فرحزاد که هم هوایی عوض کنیم و هم ببینم به جایی خسارت زده یا نه؟بعدش هم زود برگشیم خونه ... هی من گیر می دادم خوب نمیشه بریم خونه عمه ...خونه خاله چی؟ ...راستی مامان دختر عمه ی مامان بزرگ خوبه؟ولی هرکاری کردم بی فایده بود...مامانم  میگفت امتحان داری و باید بری خونه...شبم وقتی می خواستم بخوابم ۶ تا متکا گذاشتم دور سرم و بعد از اینکه چراغ ها خاموش و شد و همه خوابیدند یواشکی پتو داداشم رو گذاشتم رو سرم ... اخه برای داداشیم لازم بود...از فرداش هم هی پر کردند که تهران تو کمربند زلزله است و از این جور چیزها...ولی خدایی خیلی ترسیده بودم ...

فکر کنم کارنامه هاتون رو گرفتید با یه عالمه نمره های خوب ولی کارنامه من بیچاره رو هنوز ندادند ...

دیگه باید برم ...

موفق باشید

یا علی

  1.   x واست تو پست خودم نظر گذاشتم...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  سلللللللللللللللااااااااااااااااام دوستای خوبم...خوبید؟خوشید؟ اونقدر دلم براتون تنگ شده که هرچی بگم کم گفتم...بالاخره امتحانامون هم تموم شد...اونم چه امتحانایی...خدا نصیب گرگ بیابون نکنه وای  نمی دونید چه سوالایی داده بودند البته بعضی از درس ها...سوالاشون اخر سوال بود هاااا ...مثل فیزیک ...خیلی خیلی سخت بود هااااا...انگار طراح سوالات منو می شناختند بعد از سر لج بازی یا چه میدنم دری وری این سوالات رو طرح کرده بودند ... یا شایدم فکر کرده داره واسه المپیاد سوالات رو طرح میکنه...منم که اخر تیزهوش...حالا اینو ببین امسال یه تغییر خیلی باحال تو خودم دیدم...سالهای پیش وقتی سوالات رو می دیدم که بنویسم وقتی یه سوال رو خوب نمی خوندم و متوجه منظورش نمی شدم زود میزدم زیر گریه که خدایا من این سوال رو بلد نیستم ...حالا یه دور دیگه می خوندم می تونستم بنویسم هااا...امسال خیلی راحت و خونسرد می شستم سر کلاس وقتی سوالات رو بهم می دادند می خوندم بعد اگه یکی دو سوال رو بلد نبودم ...اصلا ناراحت  نمی شدم ...انگار نه انگار...گریه کیلو چنده?به خودم می گفتم زهرا جون اصلا اشکال نداره ...مهم نیست عزیزم...انشاءالله اونو با کمک همسایگان می نویسی...حالا اون وسط سر امتحان ...همیسایه ها یاری بدن تا زهرا یه سوال رو بنویسه...احساس می کردم بالاخره خوب میدم...همرو رو هم خوب دادم...ولی از بعضی هاشون خیلی می ترسم...خیلی هااا ....اندازه لولو خورخوره...(زیست)وای خداااااااااااااااااااااااااااااااا ....بعضی از روزها که وقت داشتم میتونستم بشینم پای کامپیوتر ولی این درس ها نمی ذاشتند...تا میخواستم بشینم دستم رو می گرفتند می گفتند بشین سر جات لازم نکرده بری پای کامی..منم قبول می کردم اخه می رفتند به مامانیم می گفتند بعد مامانیم ناراحت می شد...خلاصصصههههههههههههههههه این از امتحانات ....دیگه از نتیجش نمی تونم چیزی بگم ...اونو دیگه فقط خدا میدونه که من چه دسته گلی به اپ دادم....خدااااااااااااااااااااااااااااااولی وقتی اخرین امتحانم رو دادم احساس کردم یه بار ۹۹۹ کیلویی از دوشم برداشتند(اون یه کیلوش واسه زیسته که نمیدونم چی شد)خداااااااااااااااااااااااااااا

بسه دیگه تو رو خدا ....همین جوریش اعصابم خورد هست...بیشتر فکر می کنم اعصابم بیشتر خورد میشه...

التماس دعا

یا علی

خدایا شکرت............ 

*از اینکه می توانم راه بروم ، انسانهایی وجود دارند که هرگز نتوانسته اند اولین گام را بردارند.*

 

*از اینکه می توانم زیباییهای اطرافم را ببینم ، انسانهایی وجود دارند که همیشه دنیا برایشان تاریک است.*مثل خاله من ولی من خالم رو خیلی دوست دارم

 

*از اینکه می توانم به نوای دل انگیز موسیقی گوش دهم ، انسانهایی هستند که تمام زندگیشان در سکوت می گذرد.*

 

*از اینکه قلبی رئوف دارم ، انسانهایی هستند که به خاطر قلب همچون سنگ توانایی متأثر شدن ندارند.*

 

*از اینکه می توانم آزادانه حرکت کنم و عقاید و باورهایم را بیان کنم ، انسانهایی هستند که همواره با ترس زندگی می کنند.*

 

*از اینکه می توانم کار کنم ، انسانهایی هستند که حتی برای اساسی ترین احتیاجات خود به دیگران وابسته اند.*

 

پس روزی ۱۰۰ بار خدا رو شکر کن

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
   
  سلام!!

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
 
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.
روز اول 15 تا درخت رو انداخت.
 
 کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه
 
روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت
روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه
 
هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد
با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
 
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته
کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟
 
هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!
گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط لیلا(زهرا)
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور