تبليغاتX
ته تغاری ... - پیرمرد و بچه

پسربچه گفت:(( بعضی وقتا قاشق از دستم می افته. ))

پيرمرد گفت:(( از دست من هم می افته ))

پسربچه يواشکی گفت:(( من شلوارمو خيس می کنم. ))

پيرمرد خنديد و گفت:(( من هم همينطور ))

پسربچه گفت:(( من خيلی وقتا گريه می کنم. ))

پيرمرد سری تکان داد:(( من هم. ))

پسربچه گفت:(( اما بدتر از همه اين که بزرگترها به من توجهی نمی کنند. ))

و گرمای دست چروک خورده ای را روی دستش احساس کرد.

پيرمرد گفت:(( منظورت را کاملا می فهمم. ))

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:36 توسط لیلا(زهرا) |