تبليغاتX
ته تغاری ... - روزگار
روزگار غريبي بود، جنگلي بود که درخت نداشت، شکارچي بود که تفنگ نداشت، تفنگش فشنگ نداشت، با تفنگي که فشنگ نداشت، مي زنه به آهويي که سرنداشت و ميندازدش تو کيسه اي که ته نداشت. اگر چه اين شعر سر و ته نداشت ولي ارزش سر کار گذاشتنو داشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:40 توسط لیلا(زهرا) |