حالا.....اول اینکه باید از یه نفر تشکر کنم که هر روز میاد و بهم سر میزنه اسمش شاهرخه
مرسی اقا شاهرخ ![]()
دوم اینکه....این اپی که امروز براتون میکنم رو خیلی دوست دارم
اخه یه جوریه
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
حالا بریم سراغ اصل مطلب.....
کاسه چوبی
پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر و عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند .دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود.هنگام خوردن شام غذایش را روی زمینریخت و و لیوانی را به زمین انداخت و شکاند .پسر و عروس از این کثیف کاری پدر بزرگ ناراحت شدند وبه پیش خود گفتند:درباره پدر بزرگ کاری بکنیم وگرنه تمام خانه را به هم میریزد
انها یک میز کوچک در گوشه خانه قرار دادند و پدر بزرگ مجبور شد تنها در ان میز غذا بخورد.بعد از اینکه ان بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد او مجبور بود در کاسه چوبی غذا بخورد.هر وقت هم که خانواده او را سرزنس میکردند او فقط گریه میکرد و اه می کشید.روزی پدر متوجه شد کودک ۴ ساله خود داشت با چند تکه چوب بازی می کرد و با ان ها چیزی درست می کرد .پدر از فرزند پرسید پسرم چه کار میکنی؟پسر با شیرین زبانی گفت:برای تو و مامان کاسه چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید در انها غذا بخورید و تبسمی زد و به کار خود ادامه داد
(از ان به بعد همه سر یه میز غذا خوردند
)

اینم از اپم........![]()
![]()
خداحافظ تا ...............نمیدونم (تا یه هفته یا یه ماه یا شایدم یه سال )نه بابا شوخی کردم
خدانگهدار![]()